اختلال انرژی خلیج فارس: سلاحی که امریکا را نشانه رفته ولی به آسیا شلیک می کند

نکته کلیدی

با تهدید تنگه هرمز و جریان انرژی منطقه، تهران تلاش می‌کند هزینه را برای واشنگتن بالا ببرد، اما آسیب اقتصادی فوری بسیار سنگین‌تر بر آسیا و همسایگان خلیجی آن وارد می‌شود.

شکل واقعی این شوک

با نزدیک شدن به سومین هفته جنگ، تصویر اقتصادی کوتاه‌مدت روشن‌تر از چیزی شده که لفاظی‌های سیاسی نشان می‌دهند. رژیم ایران ممکن است اختلال در تنگه هرمز را راهی برای بالا بردن هزینه جنگ برای آمریکا و غرب نشان دهد، اما بار اقتصادی فوری آن بسیار بیشتر بر دوش کشورهایی می‌افتد که مستقیماً به جریان انرژی خلیج فارس وابسته‌اند. در حالت عادی، روزانه حدود 20 میلیون بشکه نفت از تنگه هرمز عبور می‌کند و تقریباً یک‌پنجم تجارت جهانی LNG نیز از همین مسیر می‌گذرد. در مقابل، ظرفیت جایگزین خطوط لوله از طریق عربستان سعودی و امارات فقط حدود 3.5 تا 5.5 میلیون بشکه در روز است که فاصله زیادی با حجم عادی عبور از هرمز دارد.

این فقط یک شوک قیمتی نیست. این یک شوک لجستیکی است. وقتی خود مسیر ناامن می‌شود، دیگر سؤال اصلی فقط این نیست که چه کسی انرژی تولید می‌کند. سؤال واقعی این است که چه کسی هنوز می‌تواند آن را جابه‌جا کند. به همین دلیل، جغرافیای اختلال از شعارهای سیاسی پیرامون آن مهم‌تر است.

چرا بعضی صادرکنندگان سود می‌برند و بعضی دیگر نه

واضح‌ترین برندگان کوتاه‌مدت، صادرکنندگان انرژی خارج از گلوگاه خلیج فارس هستند. آنها می‌توانند بدون وابستگی به تنگه هرمز، در بازاری با قیمت بالاتر فروش انجام دهند. در عمل، این کشورها از عرضه محدودتر سود می‌برند، بدون آنکه با همان محدودیت حمل‌ونقل روبه‌رو شوند.

کانادا یک نمونه خوب است. صادرات نفت خام کانادا در سال 2024 به‌طور متوسط حدود 4.20 میلیون بشکه در روز بود. با یک قاعده ساده، هر 10 دلار افزایش قیمت نفت، حدود 42 میلیون دلار در روز به ارزش ناخالص صادرات آن اضافه می‌کند. نروژ هم وضعیت مشابهی دارد. با تولید حدود 2.0 تا 2.2 میلیون بشکه در روز، هر 10 دلار افزایش قیمت نفت حدود 20 تا 22 میلیون دلار در روز به ارزش ناخالص آن اضافه می‌کند. برزیل نیز همین الگو را دارد. با تولید حدود 3.8 تا 4.0 میلیون بشکه در روز، سود آن به ازای هر 10 دلار افزایش قیمت نفت حدود 38 تا 40 میلیون دلار در روز است.

بخش بالادستی انرژی آمریکا هم از این منظر سود می‌برد. با صادرات نفت خام حدود 4.0 میلیون بشکه در روز و تولید داخلی نزدیک 13.6 میلیون بشکه در روز، افزایش 10 دلاری قیمت نفت به معنای حدود 40 میلیون دلار در روز ارزش بیشتر برای صادرات نفت خام و حدود 136 میلیون دلار در روز ارزش بیشتر برای تولید ناخالص بالادستی است. این به معنای برنده بودن کل اقتصاد آمریکا نیست. قیمت بالاتر نفت همچنان به مصرف‌کننده، هزینه حمل‌ونقل و انتظارات تورمی آسیب می‌زند. اما در کوتاه‌مدت، بخش انرژی آمریکا یکی از روشن‌ترین برندگان یک شوک عرضه است که دور از مسیرهای اصلی صادراتی خودش رخ داده است.

برای معامله‌گران فارکس، پیام روشن است. کشورهایی که می‌توانند از خارج از این گلوگاه به صادرات ادامه دهند، از بهبود رابطه مبادله سود می‌برند. کشورهایی که پشت این گلوگاه گیر افتاده‌اند، چنین مزیتی ندارند.

چرا تولیدکنندگان خلیج فارس لزوماً برنده نیستند

یکی از اشتباهات رایج در شوک‌های انرژی این است که فرض شود همه صادرکنندگان نفت و گاز از افزایش قیمت‌ها سود می‌برند. این منطق زمانی از کار می‌افتد که خود مسیر صادرات در معرض تهدید باشد. قیمت بالاتر فقط وقتی سود می‌دهد که تولیدکننده هنوز بتواند حجم صادرات را تحویل دهد.

در اختلال تنگه هرمز، آسیب‌پذیرترین صادرکنندگان کسانی هستند که عملاً بشکه‌هایشان پشت تنگه گیر می‌افتد. عربستان سعودی و امارات تا حدی می‌توانند بخشی از عرضه را از طریق خطوط لوله به دریای سرخ و فجیره منتقل کنند، و همین موضوع آنها را نسبت به بعضی همسایگان کمتر آسیب‌پذیر می‌کند. اما حتی مجموع این ظرفیت‌های دور زدن مسیر نیز برای جایگزینی جریان عادی هرمز کافی نیست. آنها نسبت به دیگران موقعیت بهتری دارند، اما از شوک مصون نیستند.

عراق یکی از روشن‌ترین بازندگان است، چون آسیب‌پذیری آن فقط تجاری نیست، بلکه مالی و سیاسی هم هست. در شرایط اختلال، تولید نفت خام گزارش‌شده آن حدود 1.4 میلیون بشکه در روز بوده که بسیار کمتر از سطح عادی است، در حالی که بیش از 90 درصد درآمد دولت به نفت وابسته است. این یعنی عراق فقط محموله‌های خود را از دست نمی‌دهد، بلکه منبع درآمدی‌ای را از دست می‌دهد که خود دولت را تأمین مالی می‌کند.

کویت هم با مشکل ساختاری مشابهی روبه‌رو است. این کشور همچنان برای صادرات به تنگه هرمز وابسته است و انعطاف کمی برای مسیرهای جایگزین دارد. قطر از نظر راهبردی حتی آسیب‌پذیرتر است، چون این فقط داستان نفت نیست، بلکه داستان LNG هم هست. تقریباً یک‌پنجم تجارت جهانی LNG از هرمز عبور می‌کند که بخش بزرگی از آن مربوط به قطر است و حدود 83 درصد این LNG به بازارهای آسیایی می‌رود. این موضوع قطر را به بازیگری مرکزی در هرگونه اختلال گازی جهانی مرتبط با تنگه هرمز تبدیل می‌کند.

در نتیجه، تناقض آشکار است. بعضی از کشورهایی که در نزدیکی مهم‌ترین گلوگاه انرژی جهان قرار دارند، الزاماً بزرگ‌ترین برندگان قیمت‌های بالاتر نیستند. در یک اختلال شدید، آنها می‌توانند به برخی از بزرگ‌ترین بازندگان تبدیل شوند.

چرا آسیا سنگین‌ترین بار را تحمل می‌کند

اینجا جایی است که اعداد تعیین‌کننده می‌شوند. حدود 84 درصد نفت خام و میعاناتی که از تنگه هرمز عبور می‌کند به بازارهای آسیایی می‌رود. حدود 83 درصد LNG عبوری از این تنگه نیز راهی آسیاست. چین، هند، ژاپن و کره جنوبی در مجموع حدود 69 درصد از جریان نفت خام خلیج فارس را جذب می‌کنند. به بیان ساده، اگر تنگه هرمز مختل شود، نخستین و بزرگ‌ترین شوک خارجی نه در واشنگتن، بلکه در سراسر آسیا فرود می‌آید.

ژاپن یکی از روشن‌ترین مثال‌هاست. حدود 95 درصد واردات نفت این کشور از خاورمیانه می‌آید. واردات آن در ژانویه حدود 2.8 میلیون بشکه در روز بود و حدود 70 درصد از این جریان به تنگه هرمز و خلیج فارس وابسته است. ژاپن البته ذخایر اضطراری بزرگی معادل حدود 254 روز مصرف دارد. این موضوع ریسک کمبود فوری فیزیکی را کاهش می‌دهد، اما ضربه کلان اقتصادی را از بین نمی‌برد. ذخایر می‌توانند شوک عرضه را تا حدی جذب کنند، اما اقتصاد را به‌طور کامل از قیمت‌های بالاتر، تورم وارداتی و فشار بر تراز تجاری محافظت نمی‌کنند.

کره جنوبی هم وضعیتی مشابه دارد. حدود 70 درصد نفت و 20 درصد LNG آن از خاورمیانه می‌آید و این کشور ذخایری معادل حدود 208 روز مصرف دارد. این موضوع مقداری حفاظت کوتاه‌مدت فراهم می‌کند، اما ماهیت آسیب‌پذیری را تغییر نمی‌دهد. حتی واردکنندگان آماده‌تر هم وقتی مسیرهای انرژی خلیج فارس تحت فشار قرار می‌گیرند، ناچار به واکنش‌های اضطراری سیاستی می‌شوند.

هند وضعیت ترکیبی‌تری دارد. در بخش نفت خام، نسبت به گذشته کمتر آسیب‌پذیر شده، زیرا منابع تأمین خارج از تنگه هرمز به حدود 70 درصد کل واردات رسیده‌اند. این یک بهبود مهم در تاب‌آوری است. اما هند همچنان از مسیر LPG و گاز در معرض ریسک است. بخش بزرگی از واردات LPG هنوز از مسیر تنگه هرمز انجام می‌شود و بخش‌هایی از زنجیره تأمین گاز همچنان در برابر اختلال خلیج فارس آسیب‌پذیرند. بنابراین هند یکی از نقاط ضعف خود را کمتر کرده، اما از شوک گسترده‌تر انرژی خلاص نشده است.

چین از نظر مقیاس مطلق، بسیار در معرض ریسک است. حدود نیمی از واردات نفت و نزدیک به یک‌سوم واردات LNG آن از خاورمیانه می‌آید. اما چین نسبت به بسیاری از همتایانش شکننده تر نیست، چون ذخایر راهبردی بسیار بزرگ‌تری در حدود 900 میلیون بشکه دارد و از ظرفیت دولتی بیشتری برای مدیریت اختلال برخوردار است. این به معنای در امان بودن چین نیست. فقط به این معناست که در کوتاه‌مدت نسبت به کشورهایی مثل ژاپن، کره جنوبی، بنگلادش یا پاکستان تاب‌آورتر است.

کشورهای کوچک‌تر و فقیرتر، جایی هستند که حساب و کتاب بسیار سخت‌تر می‌شود. بنگلادش و پاکستان به‌ویژه آسیب‌پذیرند، زیرا وابستگی انرژی را با حاشیه‌های مالی و لجستیکی ضعیف‌تر ترکیب کرده‌اند. کشوری که ذخایر عمیق‌تر و ظرفیت دولتی بیشتری دارد، می‌تواند همان شوک را راحت‌تر جذب کند. کشوری که چنین سپرهایی ندارد، سریع‌تر و شدیدتر آسیب را احساس می‌کند. این منطق بی‌رحمانه بحران‌های گلوگاهی است.

چرا آمریکا تحت تأثیر قرار می‌گیرد، اما نه به همان شکل

ایالات متحده از بحران تنگه هرمز مصون نیست. قیمت بالاتر نفت، ریسک تورمی را بالا می‌برد، انتظارات نرخ بهره را پیچیده‌تر می‌کند و از مسیر قیمت بنزین و نوسان بازار، فشار سیاسی ایجاد می‌کند. اما آسیب‌پذیری مستقیم آن از نظر عرضه فیزیکی بسیار کمتر از آسیاست. آمریکا در طول زمان وابستگی خود به نفت خاورمیانه را به‌شدت کاهش داده و عملاً هیچ LNG از منطقه وارد نمی‌کند.

این تفاوت مهم است. آمریکا شوک را عمدتاً از مسیر قیمت، تورم و سیاست احساس می‌کند. آسیا آن را از مسیر وابستگی فیزیکی، اتکا به واردات و ریسک مستقیم امنیت انرژی تجربه می‌کند. این دو یکی نیستند. یکی یک مشکل غیرمستقیم کلان اقتصادی است. دیگری یک آسیب‌پذیری بنیادی در عرضه است.

برای معامله‌گران، این فقط یک تفاوت لفظی نیست. این تفاوت میان یک روایت بازاری مبتنی بر فشار تورمی و یک روایت مبتنی بر اختلال واقعی در ترازهای خارجی و دسترسی به انرژی است. آمریکا ممکن است فشار سیاسی ناشی از قیمت‌های بالاتر انرژی را احساس کند، اما کشورهایی که مستقیماً به جریان انرژی خلیج فارس وابسته‌اند، بار اقتصادی سنگین‌تری را تحمل می‌کنند.

نتیجه‌گیری راهبردی عمیق‌تر

تلاش رژیم ایران برای بستن یا مختل کردن نظامی تنگه هرمز، بیش از آنکه ضربه‌ای دقیق به آمریکا باشد، نوعی اجبار اقتصادی گسترده است که هدف آن ایجاد ترس، مختل کردن تجارت و بالا بردن هزینه سیاسی جنگ از طریق بازارهای جهانی انرژی است. این یک اقدام تاکتیکی محدود نیست. بلکه یک شوک عامدانه و گسترده است.

شواهد به همین سمت اشاره دارند. ماجرا فقط به لفاظی درباره تنگه محدود نشده است. کشتی‌های غیرنظامی هدف قرار گرفته‌اند. زیرساخت‌های انرژی منطقه آسیب دیده‌اند. هزینه‌های بیمه، ریسک حمل‌ونقل و اضطراب عرضه همه جهش کرده‌اند. این الگو نشان می‌دهد که رژیم حاضر است برای افزایش فشار بر غرب، کل سیستم تجاری غیرنظامی منطقه را به خطر بیندازد.

اما تناقض عمیق‌تر اینجاست که این راهبرد ممکن است در نهایت بیشتر از خود آمریکا، به آسیای جنوبی، واردکنندگان آسیایی و همسایگان خلیجی رژیم ایران آسیب مستقیم وارد کند. این به معنای بی‌اثر بودن فشار بر آمریکا نیست. فقط یعنی بار این شوک به‌طور نامتوازن توزیع شده است. و همین نامتقارنی، مهم‌ترین نتیجه‌گیری کمی این مقاله است. این شوک بیشترین فشار را بر کشورهایی وارد می‌کند که بیشترین وابستگی را به مسیرهای نفت و گاز خلیج فارس دارند، نه بر کشوری که رژیم ایران بیش از همه می‌خواهد تحت فشار قرار دهد.

یک لایه دیگر هم در این ماجرا وجود دارد. رژیم ایران با تبدیل خلیج فارس به منبع ناامنی برای کشتیرانی غیرنظامی و زیرساخت انرژی منطقه، ممکن است در بلندمدت دقیقاً نتیجه‌ای خلاف هدف خود ایجاد کند. به‌جای شکستن انسجام غرب، ممکن است هماهنگی میان اروپا، آمریکا و کشورهای خلیج فارس را در جهت یک چارچوب پایدارتر برای امنیت دریایی و انرژی تقویت کند. حتی ممکن است اقتصادهای بزرگ آسیایی را، که بسیاری از آنها از آمریکا بیشتر در معرض اختلال خلیج فارس هستند، به همکاری نزدیک‌تر با تلاش‌های غرب برای تأمین امنیت مسیرهای انرژی و ساختن زنجیره‌های عرضه مقاوم‌تر سوق دهد.

این نتیجه نهایی هنوز یک استنباط آینده‌نگر است، نه یک واقعیت تثبیت‌شده. اما استنباطی منطقی است. وقتی یک رژیم تلاش می‌کند یک گلوگاه جهانی انرژی را به سلاح تبدیل کند، فقط قیمت‌ها را بالا نمی‌برد. بلکه به بقیه جهان یک درس سخت درباره وابستگی، آسیب‌پذیری و هزینه رها کردن مسیرهای راهبردی تجارت می‌دهد.

جمع‌بندی نهایی

برندگان کوتاه‌مدت در شوک خلیج فارس عمدتاً صادرکنندگان نفت و گاز خارج از گلوگاه خلیج فارس هستند که هنوز می‌توانند به بازاری با عرضه محدودتر صادرات داشته باشند. بازندگان کوتاه‌مدت عمدتاً صادرکنندگان خلیج فارس هستند که پشت تنگه گیر می‌افتند و واردکنندگان آسیایی که به نفت خام و LNG خلیج فارس وابسته‌اند. این واقعیت سخت و عددی ماجراست.

بنابراین، هرچند رژیم ایران ممکن است اختلال در تنگه هرمز را به‌عنوان فشاری بر آمریکا معرفی کند، اما اعداد داستان دیگری می‌گویند. آسیب فوری بسیار بیشتر بر آسیا، اقتصادهای همسایه خلیج فارس و کل سیستم غیرنظامی انرژی وارد می‌شود. از این نظر، این فقط یک شوک در بازار انرژی نیست. این آزمونی است برای اینکه چه کسی بیشترین وابستگی را به زیرساخت جهانی‌شدن دارد.

برای دریافت به‌روزرسانی‌های لحظه‌ای و تحلیل‌های تخصصی بیشتر، وبینارها و گزارش‌های آتی آکادمی Errante را دنبال کنید.